حكيم ابوالقاسم فردوسى
525
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نخواندن اسفنديار ، رستم را به مهمانى چون رستم از لب هيرمند برفت ، اسفنديار - آن شهريار بلند - پر از انديشه گشت . در همان هنگام پشوتن - كه راهنماى اسفنديار شاه بود - به سراپرده آمد . پس اسفنديار پهلوان به دو گفت : كار دشوارى را آسان گرفتهايم . مرا هيچ كارى در ايوان رستم نيست و او را نيز در نزد من ديدار نيست . پس اگر او نيآيد ، من نيز او را نخوانم . زيرا اگر در اين كار ، روزگار يكى به پايان رسد ، دل آن كه زنده مانده بر آن كشته بريان شود و از براى آشنايى با او گريان گردد . پشوتن كه چنين شنيد ، گفت : اى نامدار ، براستى كه چه كسى برادرى همچون اسفنديار مىيابد ؟ سوگند به يزدان كه چون نخست شما دو نامور را ديدم كه از يكديگر كين نمىجوييد ، دلم از شادى آن كار ، هم براى رستم و هم اسفنديار ، همچون بهار گشت . ليك اكنون كه در كارتان نگاه كردم ، مىبينم كه ديو راه خِرد را بر شما مىبندد . تو خود از كار اين رستم پر هنر و نيز از فرمان يزدان و خواست پدر ، آگاهى . پس بپرهيز و با جان خود ستيز مكن و سخن برادرت را بشنو . من همهء آنچه را كه رستم بگفت ، شنيدم و ديدم كه هم بزرگى دارد و هم مردمى . دانستم كه پاى او در بند تو نيآيد . رستم - آن سوار گيتى و پسر دستان سام - با بازى سر به دام نيآورد . مىترسم كه اين كار در ميان دو گردنفراز ، به زشتى دراز گردد . تو خود ، بزرگى و از گشتاسپ شاه داناترى و در جنگ و مردانگى نيز از او تواناتر هستى . پس بنگر كه چون يكى بزم جويد و ديگرى رزم و كين بخواهد ، كداميك باآفرين خواهند بود ؟ اسفنديار نامدار كه چنين شنيد ، گفت : اگر من سر از فرمان شهريار ايران بپيچم ، هم در اين گيتى بر من نكوهش باشد و هم در پيش يزدان از من پژوهش كنند . پس هر دو گيتى خود را به رستم نخواهم فروخت چرا كه كسى چشم كينه را با سوزن ندوخته است . پس پشوتن گفت : من هر پندى كه براى تن و جان پاك تو سودمند بود ، بگفتم . اكنون تو خود بايد بهترين را برگزينى . همانا كه دل شهرياران به كين نگرايد .